تبليغاتX
وبلاگ فرورتیش رضوانیه
شما وارد وبلاگ شخصي شده‌ايد... لطفا دور بزنيد
 شلمرود الاتفاقيه
توزيع «شلمرود الاتفاقيه» در ختم منوچهر احترامي

خبرگزاري فارس: در حاشيه مراسم ختم منوچهر احترامي، برگه‌اي با نام «شلمرود الاتفاقيه» در بين حاضران توزيع شد كه جنبه‌اي طنز داشت. متن خبر

|+| نوشته شده توسط Farvartish Rezveniyeh در بیست و هشتم بهمن 1387  |
 لطیفه
 

مرد: «باز هم میگم که دوستت دارم... می‌خوام زنم بشی و مادر بچه‌هایم باشی.»

زن: «چندتا هستند؟»

|+| نوشته شده توسط Farvartish Rezveniyeh در بیست و هفتم بهمن 1387  |
 Bungee Jumping

 

برای تماشای فیلم بانجی‌جامپینگ من، اینجا را كليك کنید

|+| نوشته شده توسط Farvartish Rezveniyeh در بیست و ششم بهمن 1387  |
 احترامي
 

 تا به حال ديده‌ايد كه در خيابان، عابران براي يك آمبولانس بهشت‌زهرا دست تكان بدهند؟ كساني اين كار را كردند كه با ديدن پوستر روي شيشه آمبولانس، پي بردند شاهد آخرين بنزسواري مرد بزرگي هستند كه ميليون‌ها كودك ايراني را با كتاب‌هايش بزرگ كرد.

     بعد از سفر «عمران صلاحي»، طنز ايران با يك پا راه مي‌رفت و مي‌لنگيد. اما حالا با رفتن منوچهر احترامي، طنز ايران آن يكي پايش را هم از دست داده و با مخ به زمين خورد. به عنوان كسي كه هميشه خودكشي مي‌كند تا طنز بنويسد و موفق هم نمي‌شود، آينده طنز را نه روشن مي‌بينيم و نه تاريك. چون آينده‌اي برايش وجود ندارد. كارش تموم شد و رفت...

     هفته گذشته تنها كاري كه از دستم برمي‌آمد، طراحي هول‌هولكي يك پوستر كوچك و نوشتن شبانه يك اطلاعيه بود.

متن اطلاعيه را در اينجا بخوانيد.

|+| نوشته شده توسط Farvartish Rezveniyeh در بیست و پنجم بهمن 1387  |
 شلمرود

 

توي ده شلمرود  حسني تك و تنها موند

     دشوار است خبر دادن درگذشت مردي كه عمرش را براي خنده‌هاي مردمان و شادي كودكان صرف كرد و براي همه ما آغوشي مهربان بود. در ادامه اين يادداشت آمده است: «منوچهر احترامي، طنزپرداز، محقق و پيشكسوت ادبيات كودكان سه شنبه 22 بهمن آسوده شد. براي وداع با عزيزمان ساعت 9 صبح جمعه 25 بهمن از مقابل تالار وحدت او را بدرقه مي كنيم و يادش را شنبه 26 بهمن از ساعت 18:30 تا 20 در مسجد الجواد واقع در ميدان هفت تير گرامي مي‌داريم.

|+| نوشته شده توسط Farvartish Rezveniyeh در بیست و چهارم بهمن 1387  |
 منوچهر احترامي

 

با تسليت درگذشت استاد منوچهر احترامي

     از همه دوستان انتظار مي‌رود با رعايت ادب و احترام، از بيان اظهارات ساختگي و غيرواقعي و خاطرات جعلي (آن گونه كه براي مرحوم كيومرث صابري، عمران صلاحي و خسرو شكيبايي رخ داد) خودداري كنند، چرا كه با خاطيان برخورد جدي خواهد شد و اين يك هشدار جدي است.

     شايسته است كساني كه قصد انتشار بيانات خود را دارند، پيشتر با خانواده احترامي هماهنگ كنند.

 

|+| نوشته شده توسط Farvartish Rezveniyeh در بیست و سوم بهمن 1387  |
 SUV ليموزين

|+| نوشته شده توسط Farvartish Rezveniyeh در بیستم بهمن 1387  |
 جنازه هواپيما

|+| نوشته شده توسط Farvartish Rezveniyeh در پانزدهم بهمن 1387  |
 پاريس

     در ايران رسم است که وقتي يک نفر مي‌خواهد به خارج از کشور برود، 600 نفر تا فرودگاه او را بدرقه مي‌کنند و تا لحظه آخر آنجا مي‌مانند. هنگام روبوسي و خداحافظي هم يادآوري مي‌کنند که سوغاتي يادش نرود. سپس به خانه مي‌روند و يک اي‌ميل هم براي او مي‌نويسند که مبادا قضيه را فراموش کند.
پ     رواز صبح زود انجام مي‌شود. براي اين كه با خيال آسوده به کارهايم برسم، خبر مسافرتم را به كسي نگفته‌ام. پاريس دو فرودگاه بين‌المللي دارد. «شارل دوگل» و «اورلي». پروازهاي ايران‌اير به «اورلي» مي‌روند. حدود ساعت 11:30 صبح به وقت پاريس در فرودگاه به زمين مي‌نشينيم. پاريس حدود دو ساعت و نيم از تهران عقب است و مي‌شود گفت ما دو ساعت و نيم از فرانسه جلوتر هستيم. قرار است دوستم به دنبالم بيايد. همديگر را در ترمينال پيدا مي‌كنيم. فكر نمي‌كردم كه به اين زودي كچل شده باشد. به او مي‌گويم كه انتظار داشتم موهاي بيتشري روي كله اش ببينم. او در جوابم گفت كه كچلي رابطه مستقيمي با زن ذليلي دارد و در فرانسه هم اين مشكل وجود دارد.
     به طرف پارکينگ طبقاتي مي‌رويم. اتومبيل او در طبقه پنجم زير زمين است. يعني يک فولکس واگن مدل «بورا» دارد. پيشنهاد مي‌كند که اگر خسته نيستم، مي‌توانيم براي خريد به فروشگاه برويم. از اتوبان A 28 به طرف خيابان شانزه‌ليزه (خيابون جردن پاريس) مي‌رويم. در انتهاي شانزه‌ليزه، منطقه «لده فانس» واقع شده كه تمام برج‌هاي تجاري پاريس را در خود جاي داده است. به فروشگاه زنجيره‌اي «اوشان» که براي قشر طبقه متوسط به بالاست، مي‌رويم. اين فروشگاه سه طبقه دارد و بسيار منظم و تميز است. در قسمت لبنيات، با 700 نوع پنير مواجه شدم در خالي كه پيشتر فقط طعم پنيرهاي فتا، تبريزي و ليقوان را چشيده بودم. يکي از آنها را تست مي‌کنم. بعضي از آنها بسيار بد بو، اما خوشمزه هستند. هرگز نمي‌توانم تصور کنم که يکي از اين پنيرها را با چاقو روي نان بربري پهن مي‌کنم.
     دوستم زياد خريد کرده است. مقداري شکلات بر مي‌دارم. جلو صندوق دوستم يک کارت اعتباري به صندوقدار مي‌دهد. در همين لحظه يک دستگاه به طور اتوماتيک، اجناس را داخل چند ساک پلاستيکي زيبا جاي مي‌دهد. به ياد فروشگاه شهروند مي‌افتم كه بعضي‌ها يواشكي چند كيسه اضافه برمي‌دارند. دوباره به پاركينگ طبقاتي مي‌رويم. كيسه‌ها را داخل اتومبيل مي‌گذاريم و حركت مي‌كنيم. شهر پر از تقاطع و چراغ قرمز است. طراحي خيابان‌ها غيرهندسي است و بر خلاف تهران با برنامه‌ريزي صورت نگرفته است. هرقدر نگاه مي‌كنم، منوريل هم نمي‌بينم. آپارتمان دوستم در محله «پوتو» است. او مقابل يك فروشگاه توقف مي‌كند و از من مي‌خواهد داخل اتومبيل بمانم تا برگردد. به تماشاي آدم‌هايي كه در خيابان راه مي‌روند مشغول مي‌شوم. يك مأمور پليس جلو مي‌آيد و به شيشه اتومبيل مي‌زند. آن را پايين مي‌دهم. پليس جمله‌اي را به فرانسوي مي‌گويد. به انگليسي مي‌گويم كه بايد تا آمدن صاحب اتومبيل صبر كند. اما كه انگليسي بلد نيست، ناگهان خم مي‌شود تا يك قفل زرد را به چرخ اتومبيل مي‌زند. وقتي مي‌خواهم پياده بشوم، ناگهان در به كله پليس مي‌خورد. او هم با اين تصور كه قصد ايجاد درگيري را دارم، با بيسيم نيروي كمكي تقاضا مي‌كند. چند ثانيه بعد يك پژو پليس كه شبيه پرشيا است، مي‌رسد. آنها هنگام تفتيش چمدان من، يك ظرف شيشه‌اي پر از ماري‌جوانا پيدا مي‌كنند. من به جرم حمل موادمخدر بازداشت مي‌شوم. در بازداشتگاه ايستگاه پليس، روي نيمكت دراز مي‌كشم و به اين فكر مي‌كنم كه چطور براي پليس توضيح بدهم آن ظرف سبزي خشك است كه سوغاتي آورده‌ام. مترجم پليس داخل بازداشتگاه من را ملاقات مي‌كند. از اين كه بالاخره يك نفر به زبان فارسي صحبت مي‌كند، خوشحال مي‌شوم.
     من بعد از يك درگيري سه ماهه، از نامزدم جدا شدم و خانواده‌اش كه مي‌دانستند ديگر كسي گول نمي‌خورد و با دخترشان ازدواج نمي‌كند، برايم خط و نشان كشيدند كه بالاخره يك روزي تلافي مي‌كنند. حالا وسط بازداشتگاه، برادر نامزد سابق خود را مي‌ديدم كه ايستاده بود و با خشم به من نگاه مي‌كرد و پليس منتظر بود تا اظهاراتم را برايشان ترجمه كند.


|+| نوشته شده توسط Farvartish Rezveniyeh در پانزدهم بهمن 1387  |
 پرواز تهران

     همان‌طور كه چشم‌هايتان بسته است، دست‌تان را زير بالش مي‌بريد تا كلت‌تان را برداريد. اما سر جايش نيست. از جايتان بلند مي‌شويد. نمي‌انيد چه كسي آن را برداشته است. مطمئن هستيد كه برايتان دردسر درست مي‌شويد. چند ثانيه بعد با خودتان فكر مي‌كنيد كه چرا بايد يك كلت داشته باشيد. متوجه مي‌شويد كه همه چيز را در خواب ديده‌ايد و كلت، وجود خارجي ندارد. دوباره دراز مي‌كشيد و سرتان را روي بالش مي‌گذاريد. از اين كه آن ماجرا را در رويا ديده بوديد، خيال‌تان آسوده مي‌شود. سعي مي‌كنيد به خاطر بياوريد كه امروز چه روزي است. ناگهان چشم‌هايتان را باز مي‌كنيد. با ساعت مچي‌تان نگاه مي‌كنيد. قرار بود ساعت 3 بامداد، هواپيما به طرف تهران پرواز كند. از روي نيمكت فرودگاه بلند مي‌شويد. با عجله به طرف گيت مي‌دويد. مأموران گيت به شما اجازه عبور نمي‌دهند و مي‌گويند كه درهاي هواپيما بسته شده است. براي آنها توضيح مي‌دهيد‌ كه روي نيمكت ترمينال خواب‌تان برده بود و بايد حتما به تهران برويد. مأموران اهميتي نمي‌دهند و مي‌گويند كه بارها در بلندگوهاي پيج كرده‌اند كه مسافران تهران به گيت مراجعه كنند و حالا هم مشكل خودتان است كه خواب مانده بوديد. عصباني مي‌شويد.
به دفتر مدير حراست فرودگاه مي‌رويد و همه چيز را برايش تعريف مي‌كنيد. او متوجه مورد اضطراري شما مي‌شود و قول مي‌دهد كه كمك‌تان كند. با هم به پاويون VIP مي‌رويد و سوار يك پيك‌آپ با سقف زرد و مشكي شطرنجي مي‌شويد. مدير حراست پشت فرمان مي‌نشيند. مطمئن هستيد هواپيماي تهران هنوز درهايش را نبسته است. چون تنها يك هاپيما متعلق به خطوط هوايي كه از ان بليط گرفتيد، روي باند مشاهده مي‌شود. از مدير حراست تشكر مي‌كنيد، اما او توجهي نمي‌كند و با سرعت بيشتري به تعقيب يك هواپيما در حال سرعت‌گيري براي Take Off است، مي‌پردازد. با خودتان فكر مي‌كنيد حتما اتفاق مهمي رخ داده و او قصد دارد هواپيما را از پرواز منصرف كند. تعجب مي‌كنيد كه چرا از بيسيم و اختيارات خود استفاده نمي‌كند. به هواپيما نزديك مي‌شويد و از آن سبقت مي‌گيريد. با حيرت به مدير حراست نگاه مي‌كنيد. تا قبل از آن چنان محو تماشاي باند بوديد كه متوجه نشديد راننده بيهوش است. سر مدير حراست را از روي فرمان بلند مي‌كنيد و آن را مي‌گيريد. سعي مي‌كنيد با بالا كشيدن سر زانوي شلوار راننده، پايش را از روي پدال گاز جدا كنيد. سپس پايتان را روي ترمز مي‌گذاريد. خلبان هواپيماي در حال پرواز كه مي‌بيند مسير بدون هماهنگي با برج مراقبت توسط پيك‌آپ حراست فرودگاه مسدود شده، ناگهان در چند متري شما توقف مي‌كند.
از پيك‌آپ پياده مي‌شويد و با حركت دست به خلبان اشاره مي‌كنيد تا با برج تماس بگيرد. در همين لحظه يكي از مهماندارها، ميكروفون كابين را برمي‌دارد و با مسافرها صحبت مي‌كند:
- من سرمهماندار هستم. به علت توقف ناگهاني، از سوي كادر پرواز عذرخواهي مي‌كنم. گويا يك هنرپيشه تازه به دوران رسيده كه نتوانسته به موقع خودش را به اين پرواز برساند، باند را مسدود كرده و مي‌گويد كه تا من را سوار نكنيد و به شيراز نبريد، نمي‌گذارم هواپيما بلند بشود.
خلبان كه از بسته شدن مسير عصباني است، به فريادها و اشاره‌هاي شما اهميتي نمي‌دهد. چند لحظه بعد، مسافران صداي كمك‌خلبان را در بلندگوها مي‌شنوند:
- خانم‌ها و آقايان! متاسفانه بايد به اطلاع‌تان برسانم كه خلبان به علت اين اتفاق عصبي شده و از ادامه پرواز انصراف داده‌اند. از شما خواهش مي‌كنيم تا رسيدن پله و باز شدن درها، صندلي‌تان را ترك نكنيد. متشكرم.
چند دقيقه بعد خبر اين كه هنرپيشه اصلي يك سريال پرطرفدار تلويزيوني باند فرودگاه را مسدود كرده است، در وب‌سايت خبرگزاري‌ها منتشر مي‌شود. مسوولان فرودگاه هم آن را تأييد مي‌كنند اما اشاره‌اي به حضور مدير حراست نمي‌شود تا امنيت و اعتبار فرودگاه زير سوال نرود.
دوباره سوار پيك‌آپ مي‌شويد تا شايد بتوانيد با بيسيم آن كمك بخواهيد. در همين لحظه مدير حراست به هوش مي‌آيد و ناخودآگاه پايش را روي پدال گاز مي‌گذارد. پيك‌آپ با سرعت به عقب مي‌رود و با چرخ هواپيما برخورد مي‌كند. خلبان كه شاهد اين صحنه بود، با حيرت آن را به برج مراقبت گزارش مي‌كند.
|+| نوشته شده توسط Farvartish Rezveniyeh در پانزدهم بهمن 1387  |
 واگن‌هاي علاف در گمرك

     اين همه به شركت مترو تهران فحش داديم و گفتيم واگن جديد بخرد تا  لاي جمعيت له نشويم. اما حالا كه دست توي جيبش كرده و آن را خريده، گمرك واگن‌ها را آزاد نمي‌كند. حالا بايد فحش‌هايي كه به مترو داديم را Copy كرده و براي گمرك Paste كنيم.


|+| نوشته شده توسط Farvartish Rezveniyeh در پانزدهم بهمن 1387  |
 پاره شدن ايالات متحده

|+| نوشته شده توسط Farvartish Rezveniyeh در پانزدهم بهمن 1387  |
 بزرگترين‌ها

بزرگ‌ترين هلي‌كوپتر جهان


بزرگ‌ترين كاميون جهان


بزرگ‌ترين احمق جهان

|+| نوشته شده توسط Farvartish Rezveniyeh در پانزدهم بهمن 1387  |
 ايهام در جوك
      بعضي وقت‌ها يك جوك، منظورش را مستقيم بيان مي‌كند. گاهي هم بايد كمي فكر كنيم تا معني آن را بفهميم. اما برخي جوك‌ها همزمان دو معني دارند. يكي از اين مدل جوك‌ها، در شماره 314 هفته‌نامه «بچه‌ها گل‌آقا» كه سيزدهم بهمن‌ماه 1384 چاپ شده است. نظر شما چيه؟


|+| نوشته شده توسط Farvartish Rezveniyeh در چهاردهم بهمن 1387  |
 نامه


  هم مشخصات فرستنده روشن است و هم گيرنده. نوشتن نامه به آقاي رييس‌جمهور، نيازي به صندوق پست و خريدن تمبر ندارد.

جناب آقاي دكتر محمود احمدي‌نژاد

رياست محترم جمهوري اسلامي ايران

سلام
     همه عادت كرده‌اند اگر كسي به رييس‌جمهور نامه مي‌نويسد، بايد در آن از چيزي يا كسي انتقاد كند. چون معمولا كسي براي تشكر يا بيان اظهارات مثبت، نامه نمي‌نويسد. شايد هيچ‌وقت در صندوق «ارتباط با مديريت» كه در لابي ساختمان يك سازمان نصب شده، نامه‌اي نيابيد كه نويسنده در آن به خاطر چيزي تشكر كرده باشد. به طور كلي اين‌گونه رسم شده كه اگر تريبون يا فرصتي براي حرف زدن فراهم شود، خيلي‌ها انتقاد كردن را ترجيح مي‌دهند. اگر در خيابان، دوربين تصويربرداري تلويزيوني را مقابل صورت يك شهروند بگيريد و از او بخواهيد درباره هر چيزي كه مي‌خواهد صحبت كند، مي‌گويد روزها در صف اتوبوس يا ترافيك علاف مي‌شود، شهريه دانشگاه برايش سنگين است، دنبال كار مي‌گردد و يا نمي‌تواند ازدواج كند. همه مي‌گويند كه زندگي‌شان سخت مي‌گذرد و پول ندارند. اما كسي نمي‌پرسد اتومبيل‌هاي گران‌قيمتي كه پشت شيشه نمايشگاه‌ها مي‌بينيم را چه كساني مي‌خرند و سوار مي‌شوند؟ خيلي‌ها هستند كه با ارسال يك پيام كوتاه، دست به معامله‌هاي بزرگ مي‌زنند و چند ثانيه بعد ميليون‌ها تومان پورسانت به حساب بانكي‌شان واريز مي‌شود. آنها كساني هستند كه باعث مي‌شوند نگهبان ساده يك كارخانه صنعتي براي رها شدن از غرغرهاي همسرش، خانه خود را بفروشد و يك اتومبيل شاسي بلند بخرد تا بتوانند در ميان فاميل حرفي براي گفتن داشته باشند و چشم چند نفر را كور كنند. او تمام دارايي و دلخوشي آينده خود را تبديل به تكه آهني مي‌كند كه روي چهار چرخ راه مي‌رود و هر لحظه ممكن است له شود.
     شما در يكي از نشست‌هايتان با خبرنگارها، از برنامه «پارازيت» شبكه خبر انتقاد كرديد. اما مي‌دانيد چرا مردم برنامه‌هايي مانند آن يا «نود» را دوست دارند؟ پاسخ اين است كه همه «انتقاد كردن» را دوست دارند. من نمي‌خواهم در آخر به اين نتيجه برسم كه: «قبل از آمدن احمدي‌نژاد، اينجوري نبود!». خيلي از انتقادهايي كه از شما مي‌شود، انتقادهايي است كه اگر هر شخص ديگري هم جاي شما بود بايد به آنها گوش مي‌داد. اما خدا نكند كه مردم، مديران و رسانه‌ها بخواهند چيزي را به گردن يكديگر بياندازند.
     اگر بچه در كوچه حرف بد ياد بگيرد و آن را در يك ميهماني بازگو كند، مقصر مادرش است و پدر كاملا خود را تبرئه مي‌كند. اگر اتومبيل حمل پول بانك در اتوبان چپ مي‌كند و ناگهان گاوصندوق آن به راحتي باز مي‌شود و مردم پول‌ها را مي‌برند، راننده مقصر است و مشاور امنيتي و مسوول خريد اتومبيل‌هاي بانك تبرئه مي‌شوند. اگر يك عابر از روي نرده‌هاي يك و نيم متري خط ويژه بالا مي‌پرد و با اتوبوس تصادف مي‌كند، شركت اتوبوسراني مقصر است و عابري كه قانون‌شكني كرده، مي‌تواند ديه بگيرد. اگر يك مسافركش‌نما از مسافر زورگيري كند، نيروي‌انتظامي مقصر است و سازمان تاكسيراني كه نتوانسته با نظم بخشيدن به حضور تاكسي‌ها در شهر به مسافركشي‌هاي شخصي اجازه فعاليت ندهد، تبرئه مي‌شود. اگر كسي دستگاه رسيور ماهواره مي‌خرد، كار اشتباهي كرده اما صداوسيما كه هنوز نيازهاي واقعي جامعه را نمي‌شناسد و مردم را هر روز كسل‌تر از قبل مي‌كند، تبرئه مي‌شود.
     نمي‌دانم به اين نكته دقت كرده‌ايد يا خير، اما اگر بيست سال بعد، مردم فيلم‌هاي سينمايي ساخته شده در ايران را ببينند، هيچ اثري از رياست‌جمهوري شما در آن نمي‌يابند. اين كه كسي درباره رييس‌جمهور فيلم‌نامه يا داستان ننوشته، دليل بر اين نيست كه شما اجازه نداده‌ايد. آنها خودشان نمي‌نويسند، چون تصور مي‌كنند اگر بنويسند بايد يا انتقادي باشد و يا فقط به ستايش بپردازد.
     اكنون سينماي ما به علت جوگيري نويسنده‌ها، جشنواره‌گرايي كارگردان‌ها و خسيس شدن تهيه‌كننده‌ها به بيماري مهلك كمبود ايده و فيلم‌نامه خوب مبتلا شده است. در چنين شرايطي منتقدان به سينما حمله مي‌كنند و متاسفانه تلاش‌هاي عوامل فني پشت‌صحنه نيز ناديده گرفته مي‌شود. فيلمبردار، طراح دكور يا آهنگ‌ساز بايد با كارگرداني كار كنند كه قصد دارد فيلم‌نامه‌اي بي‌ارزش را با اصرار تهيه‌كننده به تصوير بكشد اما ناگهان بعد از عدم استقبال مردم، تمام كساني كه نام‌شان در تيتراژ پاياني آمده مورد انتقاد قرار مي‌گيرند.
     قصد دارم مجموعه داستان‌هايم به شيوه «بومرنگ» را در كتابي جديد منتشر كنم. اما متاسفانه بيشتر كساني كه مي‌شنوند يكي از داستان‌ها درباره آقاي احمدي‌نژاد است، يك‌جوري به من نگاه مي‌كنند. داستاني كه درباره آقاي رييس‌جمهور نوشته‌ام، تاكنون در جايي منتشر نشده و حتي هنوز ناشر كتاب هم آن را نخوانده است. نگراني من به اين دليل است كه نمي‌دانم وقتي كتابم را به اداره كتاب و كتاب‌خواني وزارت ارشاد تحويل مي‌دهم، بعد از آن چه اتفاقي مي‌افتد. مطمئن هستم در شرايطي كه كسي درباره يك رييس‌جمهور واقعي داستان ننوشته است، نمي‌توانم انتظار داشته باشم كه نگاه وزارت ارشاد متفاوت باشد. به بازبين‌هاي كتاب حق مي‌دهم كه بعد از خواندن داستان، بگويند: «متن مشكلي نداره! ولي چون تا حالا چنين چيزي نداشته‌ايم، بهتره اصلا نداشته باشيم.»
     نگراني من زماني بيشتر مي‌شود كه خيلي‌ها با خودشان بگويند: «كسي كه دروغ‌هاي كج بودن برج ميلاد و فروش واحدهاي اداري آن با قيمت متري چهار ميليارد تومان را نوشته بود، حالا درباره دكتر احمدي‌نژاد داستان نوشته است!» اگر تمام اين نكته‌ها را كنار يكديگر بگذاريد، اين نتيجه حاصل مي‌شود كه داستان «آقاي رييس‌جمهور» از كتاب «12 سپتامبر» مي‌شود. از شما خواهشمندم به قانون نانوشته: «در داستان از كسي اسم نبر!» پايان دهيد. چون شما آقاي رييس‌جمهور هستيد و تنها خودتان مي‌توانيد به اين ماجرا پايان دهيد. بسيار ممنونم كه اجازه مي‌دهيد تا داستانم درباره آقاي رييس‌جمهور را منتشر كنم.


با احترام
فرورتيش رضوانیه
24 دی ماه 
1387
|+| نوشته شده توسط Farvartish Rezveniyeh در پنجم بهمن 1387  |
 كميك استريپ خواستگاري

|+| نوشته شده توسط Farvartish Rezveniyeh در دوم بهمن 1387  |
 
 
بالا