
شما راننده تيم اسكورت هستيد. در پاركينگ ساختمان مجلس بهارستان كنار اتومبيلها ايستادهايد و به نطق رييسجمهور در مجلس كه از راديو پخش ميشود، گوش ميدهيد. مركز كنترل، دستور جديد را در بيسيم اعلام ميكند:
«رييس، صحن مجلس را به مقصد پاركينگ ترك ميكند.»
همه به طرف اتومبيلها ميرويد. پشت فرمان مينشنيد و استارت ميزنيد. همكارتان روي صندلي عقب نشسته است.
«معلوم بود كه بيشتر از اين دوام نمياره.»
«وقتي حرف گوش نميكنه، چيكار كنيم؟»
رييسجمهور و تيم همراهش وارد پاركينگ ميشوند. كمربندتان را ميبنديد. او سوار ميشود.
در آينه به رييسجمهور نگاه ميكنيد و ميگوييد: «خروج شما بدون اطلاع قبلي بود. بايد تا مسدود شدن ميدان بهارستان، صبر كنيم.»
او پاسخي نميدهد. مركز كنترل، وضعيت جديد را اعلام ميكند: «اينجا كنترل، مسير باز است.»
كاروان اتومبيلهاي اسكورت حركت ميكند.
به طرف برج ميلاد در حركت هستيد تا رييسجمهور در آنجا سخنراني كند. از صبح متوجه شده بوديد كه او سرحال نيست. وقتي توصيه كرده بوديد كه يكي از برنامههاي امروز را لغو كند، مخالفت كرده بود.
در پاركينگ سالن همايشهاي برج ميلاد توقف ميكنيد و منتظر دستور بعدي ميمانيد. همكارهايتان از اتومبيلها پياده ميشوند و اطراف را بررسي ميكنند. يكي از آنها درِ اتومبيل را باز ميكند. به عقب بر ميگرديد و با لبخند به رييسجمهور ميگوييد: «حالا باشه آقا! مهمون ما باشيد.»
اما او پاسخي نميدهد و پياده ميشود. به فكر فرو ميرويد. هميشه وقتي بايد به رييسجمهور اعلام ميكرديد كه امنيت مورد تأييد است و ميتواند از اتومبيل خارج شود، به شوخي جواب ميداد: «قربون شما!». مطمئن ميشويد كه رييس امروز مثل هميشه سرحال نيست.
با نگاهتان رييسجمهور را زير نظر ميگيريد كه به طرف آسانسور ميرود. نگران او هستيد. گاهي اوقات با خودتان فكر ميكرديد كه اگر شما هم آرامش فكري و تفريح نداشتيد، خيلي زودتر از اين، خسته ميشديد. در همين لحظه، رييس دوباره به طرف اتومبيلها برميگردد. مطمئن هستيد كه اتفاقي رخ داده است. جلو ميآيد و با شما صحبت ميكند.
«من يك ساعت اينجا ميمونم. با بچهها برويد بالاي برج را ببينيد.»
«اما اين خلاف مقررات...»
«مقررات را من تعيين ميكنم. بحث نكن! گفتم برويد اون بالا را ببينيد. الكي بيكار اينجا ننشينيد. دو روز ديگه ميرويد ميگوييد فلاني از ما بيگاري ميكشيد.»
رييسجمهور دوباره به طرف آسانسورها ميرود. فرمانده تيم اسكورت برميگردد و با اشاره چشم به شما ميگويد كه همانجا بمانيد. اما رييسجمهور متوجه حركت او ميشود و با عصبانيت دستور ميدهد كه به بالاي برج برويد و به حرف فرماندهتان گوش ندهيد.
بعد از رفتن رييسجمهور، با چند نفر داخل يك اتومبيل مينشينيد تا با هم صحبت كنيد. آنها هم معتقد هستند كه او خيلي كار ميكند و هيچ تفريحي ندارد. در همين هنگام، رييسجمهور و افراد همراه او از آسانسور خارج ميشوند و به طرف اتومبيلها ميآيند. فرمانده در بيسيم صحبت ميكند:
«كنترل، حال رييس مساعد نيست. تمام برنامههاي امروز را لغو كنيد. ما به پاستور برميگرديم.»
«اينجا كنترل، دريافت شد. تمام تيمها توجه كنند. به علت بارندگي، ترافيك خيابانها سنگين شده و هنوز مسير مشخص نيست.»
منتظر دستور حركت ميمانيد. احساس ميكنيد كه رييسجمهور كلافه است. فرمانده به او خيره ميشود.
«الان ميگويم يكي از پزشكهاي داخل آمبولانس تيم اسكورت به اينجا بيايد. برنامه سفر را هم لغو كنيم؟»
رييسجمهور جواب ميدهد: «نه! فقط حركت كنيد. تا فردا خيلي وقت هست. استراحت ميكنم، خوب ميشوم.»
فرمانده ميگويد: «به خاطر ترافيك و بارندگي، فعلا نميتوانيم وارد خيابانها بشويم.»
اما رييسجمهور با عصبانيت فرياد ميزند: «راه بيفتيد! من هم ميخواهم مثل مردم، توي ترافيك و باران، دود بخورم.»
فرمانده چند لحظه سكوت ميكند، اما وقتي اخم رييسجمهور را ميبيند، با مركز صحبت ميكند.
«كنترل، ما به دستور رييسجمهور، همين حالا حركت ميكنيم. مسير را اعلام كنيد.»
«اينجا كنترل، در شرايط فعلي فقط ميتوانيد از مسير حكيم حركت كنيد. وقتي به تونل رسيديد، ادامه مسير را اعلام ميكنيم.»
افراد تيم حفاظت، با دقت اطراف را زير نظر دارند. ترافيك اتوبان، همه را كلافه كرده است. رييسجمهور موبايلش را از جيب پيراهنش بيرون ميآورد و شمارهاي را ميگيريد.
«سلام. اين همه پرايد توليد ميكنيد، كه چي بشه؟ بس كنيد! ديگه وقتي مينياتور توليد ميشه، پرايدهاي قديمي را از رده خارج كنيد...»
متوجه ميشويد كه رييس با مديرعامل شركت خودروسازي سايپا صحبت ميكند. چند ثانيه بعد، لحن او تغيير ميكند.
«مشكل را به همديگر پاس ندهيد! خب وقتي تو همينجوري توليد ميكني و ميريزي توي خيابان، رويانيان چيكار كند؟... اين همه حرف به خاطر سهميهبندي سوخت شنيدم... ميگويي چيكار كنم؟... خب آن قطعهساز ميتواند يك چيز ديگر بسازد تا بيكار نماند... چرا من بايد بهاي هر چيزي را بپردازم؟ شما فقط مسائل را از سر خودتان باز ميكنيد، به اين هم توجه نداريد كه خبرنگارها و مردم همه چيز را از چشم من ميبينند، از من سوال ميكنند، به من گير ميدهند، عملكرد من را زير سوال ميبرند، تا هر چيزي ميشود هم ميگويند قبل از فلاني اينجوري نبود، قبل از فلاني بهتر بود، من بيخود...»
در همين لحظه رييسجمهور موبايلش را رها ميكند و به صندلي تكيه ميدهد و چشمهايش را ميبندد. فرمانده تيم، او را صدا ميزند، اما پاسخي نميشنود. در بيسيم به پزشك آمبولانس اطلاع ميدهيد كه به كمك او نياز داريد. فرمانده در بيسيم صحبت ميكند:
«كنترل! ما در خيابان وليعصر، براي رسيدن آمبولانس چند لحظه توقف ميكنيم.»
«اينجا كنترل، وضعيت را هر لحظه گزارش دهيد.»
در آينه عقب، آمبولانس را مشاهده ميكنيد كه با سرعت به شما نزديك ميشود. ناگهان يك موتورسوار مقابل آن ميپيچد. راننده به علت سرعت بالا نميتواند آن را كنترل كند. آمبولانس با يك اتومبيل پارك شده، تصادف ميكند و مسير عبور اتومبيلهاي اسكورت، مسدود ميشود.
فرمانده بهش ما نگاه ميكند و فرياد ميزند:
«تو ادامه بده!... »
سرعتتان را بيشتر ميكنيد. فرمانده عصباني است. در بيسيم ميگويد: «كنترل، كاروان شاهين به علت يك حادثه متوقف شده. ما در حال حاضر تنها هستيم و به مسير ادامه ميدهيم.»
فرمانده، آهسته رييسجمهور را روي صندلي ميخواباند و با دقت، اطراف را زير نظر ميگيرد.
«كدوم گوري ميروي؟»
«بيمارستان دي، نزديكترين است.»
«به يك بيمارستان ديگر برو.»
به طرف خيابان توانير ميرويد. ناگهان در خيابان گاندي مشاهده ميكنيد كه مسير به علت كتككاري دو راننده مسافركش كه يكي از آنها قمه در دست دارد، مسدود شده است. دستتان را روي بوق ميگذاريد. فرمانده از اتومبيل پياده ميشود و به طرف آنها ميدود. او وقتي از رانندهها ميخواهد كه مسير را باز كنند، كسي اهميتي نميدهد. فرمانده، كلتي كه زير كت خود دارد را به آنها نشان ميدهد. يكي از مسافركشها كه با پرايد سرقتي خود دخترربايي ميكند، به تصور اين كه مرد غريبه مسلح قصد دستگيري او را دارد، به مردي كه پشت فرمانده ايستاده است، چشمكي ميزند. آن مرد ناگهان با چاقو چند ضربه به پهلوي فرمانده وارد ميكند. در همين لحظه ضاربين سوار پرايد ميشوند و فرار ميكنند.
كنار فرمانده توقف ميكنيد تا سوار شود. او هيچ حرفي نميزند. با سرعت رانندگي ميكنيد. در آينه ميبينيد كه فرمانده بيهوش ميشود و روي صندلي ميافتد.
مقابل اورژانس بيمارستان كسري توقف ميكنيد. يكي از نيروهاي خدماتي را ميبينيد كه كنار ديوار نشسته است و استراحت ميكند. شيشه را پايين ميكشيد و فرياد ميزنيد.
«دوتا برانكارد بياريد...»
بيسيم و كلت فرمانده را برميداريد. چند لحظه بعد چهار پرستار همراه دو برانكارد به طرف اتومبيلتان ميآيند.
«خونريزي شديد داره...»
«اين يكي چقدر شبيه احمدينژاده!»
«با موبايلت فيلم بگير، برايم بلوتوث كن بعدا!»
همراه پرستارها داخل بيمارستان ميرويد. همه با تعجب به رييسجمهور نگاه ميكنند. هنوز مطمئن نيستيد كه بتوانيد بگوييد او واقعا رييسجمهور است. حرفها و شايعهها در بيمارستان منتشر ميشود.
«يكي از بدلهاي احمدينژاد تصادف كرده، آوردنش اينجا.»
«بيا باهاش عكس بندازيم، بگوييم خود احمدينژاد را توي سفر استانياش ديدم. كي به كيه؟!»
«نظرت چيه كه بدزديمش؟ فكر ميكني چند ميليون تومان در قبال آزادياش ميدهند؟»
يكي از پرستارها به شما ميگويد كه بايد هزينه بستري شدن بيماران را به صندوق پرداخت كنيد، چون در غير اين صورت به اتاق عمل نميروند.
با بيسيم، مركز كنترل را پيج ميكنيد.
«كنترل، اينجا شاهين....»
« چرا جواب نميدهيد؟ فرمانده كجاست؟»
«ما بيمارستان كسري هستيم. فرمانده و رييسجمهور، هر دو بايد بستري شوند، ولي من پول ندارم. از طرفي هم نميتوانم هويت آنها را فاش كنم.»
«هويتها را فاش نكن. الان پيگيري ميكنيم. وضعيت آنها چطور است؟»
«رييسجمهور سكته قلبي را رد كرده، فرمانده هم چاقو خورده و در اغما است.»
چند دقيقه بعد يك مرد همراه دو مأمور پليس به طرف شما ميآيند.
«سلام. من رييس اينجا هستم. شما بيمارستان را به هم ريختهايد. همه ميگويند يك نفر شبيه رييسجمهور اينجا بستري شده. پول هم كه به صندوق واريز نكردهايد. اين آقايان هم ميخواهند بدانند مردي كه در اغما است، چرا چاقو خورده.»
شما ميگوييد: «آن آقا كه حالش خوب نيست، خود رييسجمهور است.»
«اگه اينجوريه، من هم رييس مجلس هستم.»
«شوخي نكنيد! من جدي گفتم.»
«اتفاقا خيليها هم به من ميگويند شبيه آقاي لاريجاني هستم. وقتي دوست شما احمدينژاد است، من هم رييس مجلس هستم. رييس بخش مالي بيمارستان هم خيلي به آقاي متكي شباهت دارد. ميخواهيد او را هم بازي بدهيم؟»
مأمورهاي پليس با اخم به شما نگاه ميكنند. چند دقيقه بعد، تيم حفاظت از راه ميرسند و كنترل اوضاع را در اختيار ميگيرند. شما بلافاصله از مركز مرخصي ميگيريد تا كمي استراحت كنيد.
چهار روز بعد وقتي در خانه هستيد، موبايلتان زنگ ميزند.
«بله؟»
«من از امور مالي رياستجمهوري تماس ميگيرم.»
«بفرماييد!»
«آن روز وزیر بهداشت هم با شما بودند؟»
«اطلاعي ندارم. اگر منظورتان گردهمايي مربيان بهداشت مدارس است، بايد بگويم كه ما در سمينار شركت نكرديم و توي پاركينگ منتظر بوديم.»
«منظورم بيمارستان كسري است. ايشان آنجا بودند؟»
«نه!»
«مطمئن هستيد كه وزير بهداشت با شما نبود؟»
«خب شايد آنجا بودهاند، ولي ما ايشان را نديدهايم.»
«بر اساس تحقيقات ما، وزير بهداشت آن روز همان ساعت در تالار وحدت بودهاند. حتما يك نفر كه شبيه او بوده، از فرصت بهره برده و خودش را وزير معرفي كرده است. الان از بيمارستان كسري صورتحسابها را برايمان فرستادند. نوشتهاند آقاي وزير بهداشت هم آن روز با شما بوده و به چند بيمار قول مساعد داده كه تمام هزينه درمان آنها را پرداخت ميكند و به كارکنان بيمارستان هم گفته كه پولش را به صورتحساب رييسجمهور اضافه كنند.»
«خب اين كار را بكنيد. صواب دارد.»
«بله. ميدانيم. اما صورتحساب بيمارستان حدود 400 ميليون تومان شده. چون 16 نفر در ميان بيمارها هستند كه جراحي زيبايي بيني انجام دادهاند.»
|
+| نوشته شده توسط
Farvartish Rezveniyeh در بیست و دوم اردیبهشت 1388
|