تبليغاتX
وبلاگ فرورتیش رضوانیه - داستان: تماشاي مناظره
شما وارد وبلاگ شخصي شده‌ايد... لطفا دور بزنيد
 داستان: تماشاي مناظره

 

      پدر نامزدتان شما را براي صرف شام به خانه‌اش دعوت مي‌كند تا بيش‌تر با عقايدتان آشنا شود. قبل از اين كه به آنجا برسيد، نامزدتان يك SMS برايتان ارسال مي‌كند و هشدار مي‌دهد كه نبايد درباره مسايل سياسي با پدرش بحث كنيد.
خانواده همسر آينده‌تان به گرمي از شما استقبال مي‌كنند. پدر او از شما درباره شغل و تجربه‌هايتان مي‌پرسد و از خاطرات گذشته‌اش تعريف مي‌كند. در ميان صحبت‌هايش متوجه مي‌شويد كه سال‌ها قبل، از مسؤولان كشور بوده است. از اين كه نامزدتان در اين‌باره با شما صحبت نكرده بودد، عصبي مي‌شويد. در پاسخ مي‌گوييد كه از سوابق سياسي او اطلاعي نداشتيد. پدر نامزدتان مي‌گويد كه هميشه به فرزندانش توصيه كرده است كه بدون كسب اجازه او، با هيچ كسي درباره گذشته صحبت نكنند. مطمئن نيستيد كه پدرتان در مقابل ازدواج شما با دختر يك مقام اسبق سياسي، چه واكنشي از خودش نشان مي‌دهد.
چند دقيقه بعد با دعوت مادر همسرتان به طرف ميز شام مي‌رويد. متوجه مي‌شويد كه پدر، مادر و دو خواهر نامزدتان شما را كاملا زير نظر دارند. سعي مي‌كنيد به آرامي شام را صرف كنيد و سوتي ندهيد. با خودتان فكر مي‌كنيد كه اگر بحث را به طرف مسايل خيلي شخصي و خانوادگي بكشانيد، ديگر موضوعات سياسي مطرح نمي‌شود و خط قرمز را زير پا نگذاشته‌ايد.  پدر نامزدتان تلويزيون را روشن مي‌كند و روي صندلي‌اش مي‌نشيند و ناگهان با هيجان مي‌گويد: «اين مناظره، ديدني است!»
باورتان نمي‌شود كه بايد هنگام صرف شام، مناظره دكتر احمدي‌نژاد و ميرحسين موسوي را تماشا كنيد. متوجه مي‌شويد كه رنگ چهره نامزدتان سفيد شده است. اشتهايتان كور مي‌شود. آب دهان‌تان را قورت مي‌دهيد. پدر نامزدتان از شما مي‌پرسد كه طرفدار كدام كانديدا هستيد. نمي‌دانيد چه پاسخي بدهيد. نامزدتان پيش‌تر درباره موضع پدرش با شما صحبت نكرده بود. وقتي مي‌بينيد كه پدر نامزدتان به شما خيره شده، هول مي‌شويد و مي‌گوييد: «موسوي!»
از اين كه پاسخ‌تان موافق عقايد او بود، خوشحال مي‌شويد. پدر نامزدتان محو تماشاي تلويزيون مي‌شود و هر چند دقيقه يك بار لقمه‌اي مي‌بلعد. وقتي احمدی‌نژاد مي‌گويد: «مناظره کروبی و رضایی علیه من بود. حالا خوب شد داوطلبم، اگر نبودم سه نامزد چه می‌خواستند بگویند؟»، پدر نامزدتان قاشق و چنگال را رها مي‌كند و كف مي‌زند و با صداي بلندي احسنت مي‌گويد. از اين كه چند دقيقه قبل خودتان را طرفدار رقيب كانديداي مورد علاقه او معرفي كرده‌ايد، نگران مي‌شويد.
متوجه مي‌شويد كه نامزدتان حالت طبيعي ندارد. سعي مي‌كنيد بر اعصاب‌تان مسلط باشيد و اوضاع را درست كنيد. در همين لحظه احمدي‌نژاد در اعتراض به كم بودن فرصتش براي حرف زدن، مي‌گويد: «سه ماه است که سه نفر علیه یک نفر هستند، آن وقت به من فقط 40 دقیقه وقت می‌دهید؟! اشکالي ندارد!»
پدر همسرتان را مي‌بينيد كه دست از غذا خوردن مي‌كشد و بشقاب را پس مي‌زند. نمي‌دانيد چه‌كار كنيد. آرزو مي‌كنيد كاش در راه تصادف مي‌كرديد و هرگز امشب پايتان را آنجا نمي‌گذاشتيد. پدر نامزدتان از جايش بلند مي‌شود و در ته سالن روي كاناپه مي‌نشنيد و به تلويزيون خيره مي‌شود. از شام خوشمزه مادر نامزدتان تشكر مي‌كنيد و به طرف كاناپه‌ها مي‌رويد و مي‌نشينيد. پدر نامزدتان را با دقت زير نظر مي‌گيريد.
يك آبناب از روي ميز برمي‌داريد و داخل دهان‌تان مي‌گذاريد. در همين لحظه احمدي‌نژاد مي‌گويد: «مديران دولت شما با رانت دلاری 7 تومان، میلیاردر شدند. آقای صفایی فراهانی در دولت شما پولدار شدند. پسران آقای هاشمی چه می‌کنند؟ آقاي ناطق‌نوري چطور؟» وقتي مي‌خواهيد پايتان را روي پايي ديگرتان بيندازيد، با ميز شيشه‌اي كنار كاناپه برخورد مي‌كند و مي‌شكند. پدر نامزدتان با اين تصور كه به خاطر حرف احمدي‌نژاد عصباني شديد و به ميز لگد زديد، از جايش بلند مي‌شود و از شما فاصله مي‌گيرد. چون آبنبات داخل گلويتان پريده، نمي‌توانيد حرف بزنيد. از جايتان بلند مي‌شويد و به طرف ميز مي‌رويد. نامزدتان و مادر و خواهرهايش كه فكر مي‌كنند به طرف آن‌ها مي‌رويد، جيغ مي‌كشند و به يكي از اتاق‌‌ها مي‌روند و در را قفل مي‌كنند.
پارچ آب را برمي‌داريد و آن را سر مي‌كشيد. وقتي آبنبات از گلويتان پايين رفت، چند نفس عميق مي‌كشيد و به طرف پدر نامزدتان برمي‌گرديد تا همه چيز را برايش توضيح دهيد. او به تصور اين كه قصد حمله داريد، آباژور روي ميز كنار ديوار را برمي‌دارد و تهديد مي‌كند كه اگر جلوتر برويد، آسيب مي‌بينيد. در همين لحظه دستش روي قسمت لخت سيم مي‌رود و برق او را مي‌گيرد و به طرفي پرتاب مي‌كند. باورتان نمي‌شود در عرض 40 ثانيه در چنين وضعيتي گرفتار شديد. وقتي مي‌خواهيد دوشاخه آباژور را از پريز جدا كنيد، سيم آن آتش مي‌گيرد و قطره‌هاي پلاستيك مشتعل روي فرش مي‌ريزد.
با فرياد از نامزدتان كمك مي‌خواهيد، اما مادر و خواهرهايش او را در اتاق حبس كرده‌اند تا از شما در امان باشد. پدر نامزدتان را روي زمين مي‌كشيد و تا راه‌پله مي‌بريد. بعد از پيدا كردن جعبه كليدهاي مينياتوري، برق را قطع مي‌كنيد. سپس پشت درِ اتاق مي‌ايستيد و با فرياد مي‌گوييد كه برق اتصالي كرده و خانه آتش گرفته است. مادر نامزدتان فكر مي‌كند قصد داريد با كلك، آن‌ها را از اتاق بيرون بكشيد. عصباني مي‌شويد. با لگد، در را مي‌شكنيد، اما در همين لحظه ضربه سختي به سرتان مي‌خورد و روي زمين مي‌افتيد. صداي نامزدتان را مي‌شنويد كه گريه مي‌كند و اسم شما را صدا مي‌زند. به او مي‌گوييد پدرش دچار برق‌گرفتگي شده و بايد قبل از اين كه دير شود، با اورژانس و آتش‌نشاني تماس بگيرد. از سرتان خون مي چكد. روميزي را برمي‌داريد و آن را روي سرتان مي‌گذاريد. سپس همه با هم داخل حياط مي‌رويد تا امدادگران آتش‌نشاني از راه برسند. تصميم مي‌گيريد در خيابان منتظر آن‌ها بمانيد تا به دنبال پلاك خانه نباشند و وقت نلف نشود. وقتي وسط پياده‌رو مي‌ايستيد، متوجه مي‌شويد كه گروه‌هاي هوادار كانديداها با يكديگر در حال بحث هستند. با شنيدن صداي آژير خودروهاي امداد، با فرياد از هواداران مي‌خواهيد كه مسير خيابان را باز كنند.
***
در بيمارستان همه چيز را براي پدر نامزدتان تعريف مي‌كنيد. او از اين كه جانش را نجات داديد، تشكر مي‌كند و مي‌گويد كه از اشتباه خود پشيمان است. سپس سر شما را مي‌بوسد. نامزدتان از اين كه همه چيز به خوبي تمام شد، خوشحال مي‌شود. به خانه نامزدتان مي‌رويد تا به آن‌ها در مرتب كردن خانه كمك كنيد. پدر نامزدتان مي‌گويد كه شب مي‌توانيد همان‌جا بمانيد و در اتاق پسرشان كه به سربازي رفته، بخوابيد.
صبح با صداي زنگ موبايل‌تان از خواب بيدار مي‌شويد. نامزدتان مي‌گويد كه افراد فاميل براي عيادت از پدرش به آنجا آمده‌اند و خوب نيست كه داماد آينده خانواده تا ظهر خواب باشد. دست و صورت‌تان را مي‌شوييد و به سالن پذيرايي مي‌رويد و سلام مي‌كنيد. همه به گرمي از شما استقبال مي‌كنند و پدر نامزدتان آن‌ها را به شما معرفي مي‌كند. بعد از چند دقيقه متوجه مي‌شويد كه همه افراد جمع طرفدار احمدي‌نژاد هستند و اگر حرفي از ميرحسين موسوي بزنيد، بايد از ازدواج با نامزدتان منصرف شويد. تصميم مي‌گيريد رأي‌تان مخفي بماند.
همه چيز به خوبي پيش مي‌رود. يكي از افراد فاميل مي‌گويد كه شما را مي‌شناسد و چهره‌تان خيلي برايش آشنا است، اما به خاطر نمي‌آورد كجا همديگر را ديده‌ايد. يك ساعت بعد، سفره بزرگي روي زمين پهن مي‌شود. از اين كه خيلي زود با همه صميمي شده‌ايد، خوشحال هستيد.
هنگام صرف ناهار، دست‌تان به پارچ نوشابه مي‌خورد و آن را روي سفره مي‌ريزيد. خواهر نامزدتان از روي مبل يك دسته روزنامه برمي‌دارد و آن را روي سفره پهن مي‌كند. چند لحظه بعد، همه با حيرت به شما خيره مي‌شوند. عكس‌تان در صفحه اول يك روزنامه چاپ شده در حالي كه ميان هواداران ميرحسين ايستاده‌ايد، يك شال سبز را روي سرتان گرفته‌ايد و با فرياد شعار مي‌دهيد.


فرورتیش رضوانیه

|+| نوشته شده توسط Farvartish Rezveniyeh در چهاردهم خرداد 1388  |
 
 
بالا