تبليغاتX
وبلاگ فرورتیش رضوانیه - داستان: قطع شبکه موبایل
شما وارد وبلاگ شخصي شده‌ايد... لطفا دور بزنيد
 داستان: قطع شبکه موبایل

 

      نيمه‌شب است. از دستشويي بيرون مي‌آييد. از اين كه با دست‌هاي خيس داخل تخت‌خواب برويد، متنفر هستيد. وقتي به آشپزخانه مي‌رويد تا با حوله كنار سينك دست‌تان را خشك كنيد، از پنجره مي‌بينيد كه كسي در سياهي ته حياط راه مي‌رود. خم مي‌شويد تا او شما را نبيند. به طرف اتاق‌تان مي‌رويد و موبايل را برمي‌داريد و دوباره به آشپزخانه برمي‌گرديد. هنوز آن مرد را مي‌بينيد. شماره 110 را مي‌گيريد اما آنتن نداريد. چندبار تلاش مي‌كنيد. فايده‌اي ندارد. به هال مي‌رويد و گوشي تلفن را برمي‌داريد، اما صداي بوق نمي‌شنويد. دوباره به اتاق‌تان برمي‌گرديد و موبايل ديگرتان كه سيم‌كارت يك اپراتور ديگر داخل آن است را برمي‌داريد، اما آن هم آنتن ندارد. مطمئن هستيد كه سارقان تلفن را قطع كرده‌اند و مي‌دانند كه موبايل‌ها هم تا صبح آنتن ندارند و SMS هم نمي‌شود ارسال كرد. فكري به ذ‌هن‌تان مي‌رسد.

لپ‌تاپ را روشن مي‌كنيد. تصميم مي‌گيريد با اتصال به اينترنت بيسيم از هر كسي كه آن‌لاين باشد، كمك بخواهيد و بگوييد كه با پليس تماس بگيرد. هرقدر تلاش مي‌كنيد، ياهو مسنجر كار نمي‌كند. نمي‌دانيد كدام‌يك از دوست‌هايتان بيدار است تا برايش ايميل بفرستيد. چاره ديگري نداريد. براي همه يك ايميل مي‌فرستيد : «من به تلفن دسترسي ندارم. همين الان كه اين ايميل را مي‌خواني، به كمك احتياج دارم. خواهش مي‌كنم با پليس تماس بگير و بگو خودشان را به اينجا برسانند. اين پيام اصلا شوخي نيست. جانم در خطر است. عجله كن!»

از اين كه قبول كرديد از فرش‌هاي ابريشم عمويتان را در خانه خودتان نگهداري كنيد تا تكليف وصيت‌نامه‌اش روشن شود، پشيمان هستيد. مطمئن هستيد ارزش فرش‌ها به قدري است كه سارقان حاضر هستند براي رسيدن به آن حتي مرتكب قتل شوند. سارقان وارد خانه مي‌شوند و به دنبال شما مي‌گردند. با خودتان فكر مي‌كنيد كه اگر فرش‌ها را با خودشان ببرند، تا آخر عمرتان بايد در زندان باشيد، چون پسرعموهايتان شما را نمي‌بخشند. چند ثانيه بعد، آن‌ها با شنيدن صداي آژير پليس فرار مي‌كنند و از خانه‌تان خارج مي‌شوند.

پليس مي‌گويد كه كسي را نتوانسته دستگير كند. شما تصميم مي‌گيريد فرش‌ها را به زن عمويتان تحويل دهيد تا ديگر مشكلي برايتان پيش نيايد. صبح روز بعد داماد عمويتان به آنجا مي‌آيد و فرش‌ها را تحويل مي‌گيرد. بعد از رفتن او، به محل كارتان مي‌رويد.

رئيس از دير رسيدن‌تان عصباني است. قبل از اين كه به او توضيح بدهيد كه چرا تا صبح بيدار بوديد، شما را به ديوار مي‌چسباند و گلويتان را فشار مي‌دهد. در همين لحظه چند مأمور پليس وارد اتاق مي‌شوند و او را دستگير مي‌كنند. يكي از مأمورها مي‌گويد چند دقيقه قبل دوست‌تان با 110 تماس گرفته و آدرس شركت را داده است. به خاطر مي‌آوريد كه هنوز به دوست‌هايتان نگفته‌ايد خطر رفع شده و آن‌ها با ديدن ايميل، از پليس كمك مي‌خواهند. تصميم مي‌گيريد با كامپيوتر رئيس، خرابكاري ديشب‌تان را درست كنيد، اما هر كاري مي‌كنيد ايميل‌تان باز نمي‌شود و سرعت اينترنت پايين است. به مأمورها مي‌گوييد كه از رئيس شكايتي نداريد، اما چند نفر از كاركنان شركت مي‌گويند كه از بدرفتاري‌هاي او خسته شده‌اند و مي‌خواهد شكايت كنند. پليس، رئيس را به كلانتري مي‌برد و با رفتن كارمندها، شركت تعطيل مي‌شود. دوباره سرعت اينترنت را امتحان مي‌كنيد، اما فايده‌اي ندارد. تصميم مي‌گيريد از اينترنت شركت دوست‌تان استفاده كنيد. اما وقتي قصد داريد از شركت خارج شويد، مي‌بينيد كه در قفل است. آبدارچي نمي‌دانسته كه قرار است شما در شركت بمانيد.

تلفن‌هاي شركت به علت بدهي قطع است و اينترت هم كار نمي‌كند. دوست‌هايتان وقتي ايميل شما را مي‌خوانند، با 110 تماس مي‌گيرند. پليس وقتي مي‌بيند كه تاكنون 41 نفر گزارش كرده‌اند كه شما در خطر هستيد، عكس‌تان را براي بخش‌هاي مختلف و كلانتري‌ها ارسال مي‌كند. قبل از اين كه پليس از شما شكايت كند، بايد راهي براي فرار از ساختمان پيدا كنيد. شركت در طبقه هفتم يك برج نوساز واقع شده كه به علت كلاهبردار بودن سرمايه‌گذار پروژه، همه واحدهاي آن خالي است و كاملا تنها هستيد. چاره‌اي نداريد جز اين كه تا صبح روز بعد كه شركت باز مي‌شود، آنجا بمانيد.

 

در كلانتري، رئيس شركت به جرم آزار و اذيت كارمندان به بازداشتگاه و سپس دادسرا فرستاده مي‌شود. آبدارچي هم كه منتظر فرصتي براي تعطيل شدن شركت بود، با خوشحالي به خانه مي‌رود تا با همسرش به ترمينال آزادي و از آنجا به شهرشان بروند و تا زمان باز شدن شركت در آنجا بمانند.

 

آگهي

|+| نوشته شده توسط Farvartish Rezveniyeh در ششم تیر 1388  |
 
 
بالا